دلایل پرخوری چیست؟ | راه های جلوگیری از پرخوری | قسمت دومReviewed by Mehdi kh on Jul 16Rating: 5.0

با قسمت دوم مقاله دلایل پرخوری و راه های جلوگیری از پرخوری همراه شما هستیم.برای اطلاعات بیشتر و پاسخ سوالات خود با ما تماس بگیرید.

دلیل سوم:

یک چیز هم به میل خودم

اغلب اوقات در زندگی شخص چاق،انسانی بی نهایت سلطه جو وجود دارد که مدام به او میگوید چه بکند،چگونه پولش را خرج کند،با چه کسی دوست باشدو با چه کسی دوست نباشد،سر چه ساعتی مرنزل باشد،و غیره… این شخص معمولا در زندگیش احساس استقلال و ازادی داشتن حق و حقوقی کار نمیکند.پاسخ معمولا نیز 13 کیلو اضافه وزن است که هیچ کس نمیتواند در آن مداخله کند.
همه در زندگی به میزانی استقلال نیاز دارند،و برای کسب آن به اقدام هایی اغراق امیز متوسل میشوند.این امر به ویژه در کودکانی که مشکل اضافه وزن دارند صدق میکند. وزن اضافی فریاد میزند:((جسمم را که نمیتوانی کنترل کنی!))

دلیل چهارم:

شبیه یا مغایر دیگری بودن

بیشتر کودکان ((قهرمانی)) میابند که میکوشندآنها را الگو قرار دهند.فرض میکنیم محبوبی که شما میستایید((عمه جان تیلی)) است که هوشمند پر محبت و سخاوتمند است و بهترین شیرینی شکلاتی های این عالم را هم میپزد.بار ها به خود گفته اید:((وقتی بزرگ شوم عینا مثل عمه تیلی میشوم))چه شگفت بود اگر فقط هوش و جاذبه او را به ارث میبردید. بدبختانه، هیکل 125کیلویی او را نیز به ارث برده اید.چون به ذهن نیمه هشیارتان اموزش دادید که عینا مثل عمه تیلی باشد.
این تله ذهن نیمه هشیار به طور معکوس هم میتواند کار کند. شاید شما و مادرتان هرگز بر سر مساله یی به توافق نمیرسیدید.هر گاه فرصتی پیش می امد با هم شاخ تو شاخ میشدید.سوکند خوردید که کوچکترین شباهتی به او نداشته باشید.در واقع،قسم خوردید که درست بر عکس او باشید.اما اگر مامان صاحب اندامی باریک و کشیده باشد،و شما به خود اموخته باشید که همه چیز او را نفی کنید،آن وقت چه پیش می اید؟ احتمالا صاحب آن تن مناسب نخواهید شد.
حتی شاید دوستان و خویشتان ، ذعنتان را اماده رقابت با کسی کرده باشند. آیا جمله هایی شبیه به این به خاطر می اورید که : ((اگر باز هم آن بستنی را بخوری،مثل عمو فرد خواهی شد.))اما این عمو فرد 140 کیلو وزن دارد.پس صفحات کتاب حافظه تان را پس بزنید و ببینید آیا میتوانید سوگند عایتان ،و دستور هایی را که به ذهن نیمه هشیارتان داده اید ، به یاد اورید؟

دلیل پنجم:

انتقام جویی

مراجعم روندا،چهارده ساله که بود در خاور میانه زندگی میکرد. پدرش در آنجا سیاست مداری پر نفوذ بود.پدر و مادرش تصمیم گرفتند که او را به یک شبانه روزی در آمریکا بفرستند.او که از این ((طرد شدن)) بینهایت خشمگین بود،احساس میکرد باید از پس انتقام بر آید.چون پدرش به ریخت و قیافه ظاهر اهمیت فراوان میداد،روندا میدونست چگونه او را به ((چنگ))بیاورد.پس چاق شد.
به وضعیت خودتان بیندیشید.با اضافه وزنتان میکوشید چه کسی را به دست بیاورید؟

دلیل ششم

مانع اجتماعی ایا از ملاقات با افراد جدید یا شرکت در اجتماعات میترسید؟

آیا آسانتر است که در میهمانی،قطره یی تشخیص ناپذیر باشید؟یا اصلا دعوتی را نمیپذیرید و در معیت یک کیک ، در خانه میمانید و تلیویزیون تماشا میکنید؟در این صورت، چنین می نمایدکه از وزن اضافی خود به صورت مانعی سود میجویید تا مردم شما را نشناسند.احتمالا حس((احترام به خود))شما ضعیف است،و مجاب شده اید که در هر صورت احدی دوستتان نخواهد داشت. پس چرا به پیشواز مخاطره بروید تا طرد شوید و آزار ببینید؟اگر درست حدس زده ام،از مکرر خواندن فصل مربوط به طرز بهبود ((احترام به خود)) دست بر ندارید.پذیرش بی قید و شرط خود، کلید حل این مساله است. همه ذاتا نیکو هستند، حتی اکر بکوشند این نیکویی را در لایه یی از چربی بپوشانند.

دلیل هفتم:

عایق گذاری وقتی مراجعم سیندی از دوران کودکی و نزاعت های ندام خشونت بار پدر و مادرش برایم گفت،آشکارا گریستم.جنجال ها چنان وحشت انگیز بودند که او یک قرص نان و یک پاکت شیرینی یا هر چیز دیگری را که به دستش میرسید،به سرعت میبلعید.نا خود اگاه میدانست کخ غذا به نحوی سر و صدا را میخواباند . از شیوه پر خوری برای بی حس کردن جسم خرد شده اش نیز سود می جست،زیرا مادرش به پرخاش و کلمات خشونت امسز اکتفا نمیکرد.
سیندی تنها کسی نیست که از غذا برای متوقف ساختن درد جسمانی و عاطفی استفاده میکند.غذا به نقدار زیاد ، خاصیت بی حس کردن دارد. وقتی شخصی بیش از مقداری که جسم میتواند به آسانی هضم کنپ غذا میخورد،غذای اضافی در معده می ماند و تخمیر میشود. این تخمیر حسی نشابه نوشیدن الکل می افریند..آنگاه ممکن است دجار رخت خواب آلودکی و بی حسی و کمبود انرژی شوید که باعث میشپد احساس ها از کار بیفتند و درد دور نگاه داشته شود.

دلیل هشتم:

خفه کننده خشم

به هنگام کودکی ، بیشتر به ما اموخته اند که خشم احساسی نا مناسب است. اغلب به ما میگفتند :((جوابم را نده!دهنت را ببند.دهن به دهنم نگذار!))شاید به همین دلیل شعری قدیمی متعلق به دوران ویکتوریا میگوید:((بچه ها را باید دید ،نباید شنید.))

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

2 × چهار =