اگرچه باید چند مسأله اساسی را به خاطر بسپارید. ذهن نیمه هشیار همه دستورها را تحت اللفظی و برحسب ظاهر دریافت میکند و قادر به تصمیم گیریهای عقلانی و هوشمندانه نیست – اما به هرچه که نیاز داشته باشید، سرانجام راهی برای برآوردن آن پیدا می کند، حتی اگر این راه برای بخش هوشمند و بالغ ذهن هشیار، به نظر مضحک بیاید.

متابولیسم

برای داشتن اندام مناسب و رهایی از چربی کلیک کنید.

اکنون به دلایل سوء استفاده افراد از غذا می نگریم:

دلیل اول: آسایش

یکی از آموزگارانم این را عارضه «عزیز دلم یک شیرینی بخور!» می نامد. این عارضه از کودکی آغاز می شود. از وقتی که رویدادی کوچک، نظیر زمین افتادن و زخم شدن زانو رخ میدهد. مادر هم بیدرنگ پیش می آید و برای این که به دادش برسد می گوید: «عزیز دلم یک شیرینی بخور تا حالت بهتر شود!» ذهن جوان کودک شروع میکند به ارتباط دادن غذا با آسایش. پس حدس بزنید که به عنوان فردی بالغ، هرگاه که خودش یا عزیزی گرفتار کشمکش گردد، با فرض اگر در امتحان تاریخ مردود شود، یا هر ناراحتی دیگری برایش پیش بیاید که نیازش به آسایش را شعله ور کند، چه خواهد کرد؟

به غذا پناه خواهد برد. محض خاطر آسایش، غذا خواهد خورد.

دلیل دوم: وزنه یی در عالم بودن

هنگامی که به وزن به مفهوم مادی آن می اندیشیم، معمولا آن را به مفهوم توسری و قدرت شخصی میگیریم. افراد بسیاری به طور ناخودآگاه، سنگینی جسمانی را به جای «وزن به معنای نفوذ و » تأثیر در رویدادها و مردمان میگیرند.

مثلا مراجعی داشتم که عضو هیئت مدیره شرکت بزرگی بود. هرگاه که برای شرکت در جلسه یی وارد تالار وسیع میشد احساس میکرد که ناجور به چشم می آید، زیرا همه همکارانش مرد بودند. احساس میکرد اگر لاغر و زنانه به نظر برسد، او را جدی نخواهند گرفت. حس میکرد باید با تنومند و مردانه شدن، اقتداری یکسان با آنها به دست آورد.

لازم نیست مقامی به اهمیت شغل مراجعم داشته باشید تا این دلیل در مورد شما هم صدق کند. فرق نمی کند که خانه دار باشید یا لوله کش یا زارع. مادامی که اضافه وزن را با نیرو و قدرت یکی بدانید، کاهش وزن دشوار خواهد بود.

برایم جالب توجه است که بسیاری از افرادی که در سمینارهایم شرکت می کنند، نخست نفی می کنند که «وزنه یی در عالم بودن» بخشی از الگوی وجود آنهاست. اما چند ماهی که گذشت، بسیاری از آنها به من میگویند: «دلیل دوم را به خاطر داری؟ به گمانم در حال استفاده از آنم.»

هنگامی که واکنشهایتان را نسبت به این دلیل- و همچنین سایر دلایل – درمی یابید، با ذهن باز با آنها مواجه شوید.

دلیل سوم:یک چیز هم به میل خودم

اغلب اوقات در زندگی شخص چاق، انسانی بینهایت سلطه جو وجود دارد که مدام به او می گوید چه بکند، چگونه پولش را خرج کند، با چه کسی دوست باشد و با چه کسی دوست نباشد، سر چه ساعتی منزل باشد، و غیره… این شخص معمولا در زندگیش احساس استقلال و آزادی و داشتن حق و حقوقی نمی کند. پاسخ معمول نیز ۱۳ کیلو اضافه وزن است. شاید تخریب خویشتن باشد، اما این تنها کاری است که هیچ کس نمی تواند در آن مداخله کند.

همه در زندگی به میزانی از استقلال نیاز دارند، و برای کسب آن به اقدامهایی اغراق آمیز متوسل می شوند. این امر به ویژه در مورد کودکانی که مشکل اضافه وزن دارند صدق می کند. وزن اضافی فریاد می زند: « جسمم را که نمی توانی کنترل کنی!»

دلیل چهارم: شبیه یا مغایر دیگری بودن

بیشتر کودکان «قهرمانانی» می یابند که می کوشند آنها را الگو قرار دهند. فرض می کنیم محبوبی که شما می ستاید (عمه جان تیلی» است که هوشمند و پرمحبت و سخاوتمند است و بهترین شیرینی شکلاتیهای این عالم را هم می پزد. بارها به خود گفته اید: «وقتی بزرگ شوم عينة مثل عمه تیلی می شوم.» چه شگفت بود اگر فقط هوش و جاذبه او را به ارث می بردید. بدبختانه، هيكل ۱۲۵ کیلویی او را نیز به ارث برده اید، چون به ذهن نیمه هشیارتان آموزش دادید که عينة مثل عمه تیلی باشد.

این تله ذهن نیمه هشیار به طور معکوس هم می تواند کار کند. شاید شما و مادرتان هرگز بر سر مسأله یی به توافق نمی رسیدید. هرگاه فرصتی پیش می آمد با هم شاخ توشاخ میشدید. سوگند خوردید که کوچکترین شباهتی به او نداشته باشید. در واقع، قسم خوردید که درست برعکس او باشید. اما اگر مامان صاحب اندامی باریک و کشیده باشد، و شما به خودتان آموخته باشید که همه چیز او را نفی کنید، آن وقت چه پیش می آید؟ احتمالا صاحب آن تن متناسب نخواهید شد.

حتی شاید دوستان و خویشان، ذهنتان را آماده رقابت با کسی کرده باشند. آیا جمله هایی شبیه این جمله را به خاطر می آورید که: «اگر بازهم آن بستنی را بخوری، مثل عمو فرد خواهی شد.» اما این عمو فرد ۱۶۰ کیلو وزن دارد. پس صفحات کتاب حافظه تان را پس بزنید و ببینید آیا می توانید سوگندهایتان، و دستورهایی را که به ذهن نیمه هشیارتان داده اید، به یاد بیاورید؟

دلیل پنجم: انتقامجویی

مراجعم روندا، چهارده ساله که بود در خاورمیانه زندگی میکرد. پدرش در آنجا سیاستمداری پرنفوذ بود. پدر و مادرش تصمیم گرفتند که او را به یک شبانه روزی در آمریکا بفرستند. او که از این «طرد شدن» بینهایت خشمگین بود، احساس میکرد باید از پس انتقام برآید. چون پدرش به ریخت و قیافه ظاهر اهمیت فراوان میداد، روندا میدانست چگونه او را به «چنگ» بیاورد. پس چاق شد.

به وضعیت خودتان بیندیشید. با اضافه وزنتان می کوشید چه کسی را به «چنگ» بیاورید؟

دلیل ششم: مانع اجتماعی

آیا از ملاقات با افراد جدید یا شرکت در اجتماعات می ترسید؟ آیا آسانتر است که در میهمانی، قطره یی تشخیص ناپذیر باشید؟ یا اصلا دعوتی را نمی پذیرید و در معیت یک کیک، در خانه می مانید و تلویزیون تماشا می کنید؟

برای داشتن اندام مناسب و رهایی از چربی کلیک کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *